+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 9:57 توسط فاطمه
|
صدایت نمیکـــــنم که برگـــــردی مهــــــم باشم خودت برمیگردی . . . ............ من تو رابه دلم قول داده ام, نگذاربدقول شوم... ................ روزی که فریادزدی وگفتی دوستت دارم...گفتم بلندترنمی شنوم،امروزکه درگوشم گفتی دوست ندارم...گفتم آرومتربقیه میشنوند... ............... سلامی از دلی تنها دلی آکنده از غمها گهی با یار گهی بی یار گهی از عاشقی بیزار گهی رنجیده از یاران سلام ای بهتر از باران
............. اونیکه واسه غصه هاش دلم رو محرم میدونست باید میدونست دلم شادیهاش رو هم میخواد نه اینکه چون دیگه دل صبورم رو نمیخواد ردش کنه نه این رسم رفاقت نیست وقتی کسی رو مهمون گریه هات میکنی یاد بگیر مهمون خنده هاتم کن....افسوس که مردم این شهر معنی محبت را تا وقت نیاز میدونند و بس .... ............... ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی میسپارد چه کسی خواهد بود و اما . . . ........... ديگر نمي گويم گشتم نبود نگرد نيست!
بگذار صادقانه بگويم...
گشتم اتفاقا بود فقط مال من نبود!
شما بگرديد لابد مال شماست... ............................... به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش .......................... به جز حضور تو ، هیچ چیز این دنیای بیکرانه را جدی نگرفتم... حتی عشق را ! .............. می نویسم تا جاودان شود
که این نفس های سنگین من خون بهای عمر رفته من است
و بغض است همدم لحظه های تنهایی
می نویسم اما مبهم
اما برای تو روشن
صدا میکنم اما آرام
و در سکوت غرق میشوم
در عمق سکوت شب در پی تو میگردم
و گم میشوم در کوچه های تنهایی
تو کجایی ...
..................... آمده ام تا بمانم
تو را ببینم
اشک بریزم
و در آغوش تو آرام بگیرم
آمده ام تا قصه بشنوم
راز هستی را از زبان تو بشنوم
فریاد کنم
فریاد کنم که قبله ام را گم کرده ام
آمده ام تا پیش تو بنشینم
دستان تو باشد نقطه سجده من
نگاه تو باشد سوی چشمان پر اشک من
آمده ام مهربونی ببینم
آمده ام رویای واقعی ببینم
آمده ام تا بیاشامم
می تو را بنوشم
آمده ام
آمده ام تا می تو را بنوشم
و آنچنان مست و مدهوش شوم
که هستی را فراموش کنم
آمده ام تا مست تو باشم
مست با تو بودن
سیراب کنم این عطش سوزان عشق را
می طلبم
می طلبم تو را در سرنوشتم
تو باشی بهانه من واسه موندن
و تو هستی کلام آخر من .............. گـاهــی وقتــا تــوی رابـطه هــا
نیــازی نیسـت طرفـت بهـت بـگه : بــــرو !
همیـن کـه روزهــا بـگذره و یــادی ازت نکنــــه
همیـن کـه نپرسـه چـه جـوری روزا رو به ...شب مـی رسـونی
همیـن کـه کـار و زندگـی رو بـهونـه میکنـه
همیـن کـه دیگـه لا بـه لای حرفـاش دوسـتت دارم نبـاشـه
و همیـن کـه حضـور دیگـران
تـوی زندگیـش پـر رنـگ تـر از بـودن تــو باشـه
باید بری....
............... چـرا سـاکـت نـمـی شـوی؟!
صـدای نـفـس هـایـت . . . در آغـوش ِ او
از ایـن راه ِ دور هـم آزارم مـی دهـد !!!
لــعــنــتــی . . . آرامـتـر نـفـس نـفـس بـزن !
................
آرزویم با تو بودن است اما نه به بهای پا گذاشتن روی آرزوی تو،
آرزویم این است که بخواهی و بمانی نه اینکه بمانی به خواهشم ...